بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
مانی عشق مامان
مانی عشق مامان
روشنی زندگی با عشقمون مانی

niniweblog.com

مباررررررک niniweblog.com مبارررررررررک niniweblog.com مبارررررررررک

خاله مانی داره عروس میشه به سلامتی  niniweblog.com اگه خدا بخواد 15/7/2011 روزه نامزدیشه

niniweblog.com

خواهر جون ارزوی خوشبختی و سعادت برات دارم

niniweblog.com

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:21 | چهارشنبه 15 / 4 / 1390 توسط lidi

همسر نازنینم روز مرد رو به مرد راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده تبریک میگم

روزت مبارک . . .niniweblog.com

پدر

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارک . از صميم قلب دوستت دارم . . .

 

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . . .

niniweblog.com

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان / ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان

ای نام زیبایت همیشه اعتبارم / خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . .niniweblog.com

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:05 | پنجشنبه 26 / 3 / 1390 توسط lidi

مانی کوچولوی ما هم 18 ماهه شد و ما خوشحالیم از این همه تغییرات در رشد جسمی و روحی پسرم!!! ( ماشاالله )

niniweblog.com

امروز صبح بابایی واسه سرکار کمی تاخیر کرد که بریم واکسن 18 ماهگیتو بزنیم . امروز نمیزاشتی وزنت و قدتو خوب بگیرن و بزور تونستم بگیرمت تا واکسن بزنی ... الحمدالله به خیر گذشت و  وزنت 11.3 و قدت 80 بود ، الهی فدات شم همه چی نورمال بود niniweblog.com

niniweblog.com


بعد اینکه واکسن زدیم اومدیم خونه و منم شربت مسکن بهت دادم و 2 ساعتی خوب بودی و خوابیدی گل پسره مامانی ... ولی بعد اینکه بیدار شدی نمیتونستی خوب راه بری و نشستی کلی هندونه خوردی و بعدش دیگه رو پای بابایی بودی و همش نق نق میکردی niniweblog.com. فدات شم مامانی خیلی درد داره میدونم ولی این واکسن واسه سلامتیت خیلی خوبه ... فقط باید یکمی تحمل کنی و از اثر خوبش تو اینده لذت ببری

niniweblog.com

امروز اصلا نهار نخوردی ... فقط شیر دادم و دوباره مسکن و خواب ... الهی وقتی بیدار میشی خوب خوب شده باشی

niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:31 | چهارشنبه 11 / 3 / 1390 توسط lidi

niniweblog.comاین هم یه داستان زیبا تقدیم به مادران دنیاniniweblog.com

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود  

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟اون هیچ جوابی نداد....حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشتدلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برماونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...  از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن مناون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شووقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبرسرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالااون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد . یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسهولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم ،اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن  /ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا  ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفمآخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به توبرای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

                                                                    با همه عشق و علاقه من به تو

niniweblog.com

 

واقعا که چه بچه هایی پیدا میشن / امیدوارم که هیچ بچه ای دل مادر و پدرشو نشکونه / با حس خوب پدر یا مادر شدن اون موقع میفهمیم که بهترین واژه های دنیا هم برای پدر و مادر کمه

niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:15 | دوشنبه 9 / 3 / 1390 توسط lidi

مادر

مادر

مادر



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:50 | سه شنبه 3 / 3 / 1390 توسط lidi

niniweblog.comکودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

 

“ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد:

“ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. توعشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

niniweblog.comکودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.

 

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “

 

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

niniweblog.comکودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.”

niniweblog.com کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

niniweblog.com کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

niniweblog.comاو به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:48 | پنجشنبه 29 / 2 / 1390 توسط lidi

وقتی به این فکر میکنم که 4 روز دیگه یکسال و نیمه میشی از یه طرف قند تو دلم آب میشه و خوشحالم که تو این مدت مادر بودن  و تجربه کردم فرشتهبا همه شیرینی هاش و سختی هاش و با خنده های تو که باهشون خندیدم و گریه ها و درد هات که باهاشون سوختم ...

niniweblog.com

 

فقط یه مادر میتونه بفهمه که یکسال و نیم مادر بودن با وجود همه تلخی های ناخواسته چقدر میتونه شیرین باشه .  شهد زندگی من .. مانی خوشکلم , از تو ممنونم که منو مادر کردی !

niniweblog.com

عزیزتر از جانم اگه بدونی که چقدر دوست دارم ... شاید نشه حساب کرد دوست داشتنم نسبت به تو بی شماره ... تو واقعا برام پسر خوبی هستی ... وقتی با گفتن مه مه صدام میکنی سرتاسر وجودم پر میشه از عشق و علاقهniniweblog.comعزیز دلم نمیدونم چطوری باید برایت عشق واحساسم رو بیان کنم ولی بدون که همه زندگی وامید مامان و باباییniniweblog.com

 

 




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:45 | پنجشنبه 29 / 2 / 1390 توسط lidi

هفت ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:27 | چهارشنبه 14 / 2 / 1390 توسط lidi

خوشکلم این لباس مال دوران کودکی منه و نگهش داشتم تا کوچولوی منم تنش کنه ( چقدر بهت میومد )مژه

شش ماهگی

قربوووووووووووووووووووووووووووووووونت بششششششششششششششششم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:54 | چهارشنبه 18 / 3 / 1390 توسط lidi

دو ماهگی

دو ماهگی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:12 | چهارشنبه 14 / 2 / 1390 توسط lidi
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ