
مباررررررک
مبارررررررررک
مبارررررررررک
خاله مانی داره عروس میشه به سلامتی
اگه خدا بخواد 15/7/2011 روزه نامزدیشه

خواهر جون ارزوی خوشبختی و سعادت برات دارم

موضوع :
همسر نازنینم روز مرد رو به مرد راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده تبریک میگم
روزت مبارک . . .

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارک . از صميم قلب دوستت دارم . . .


پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون
با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون
هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . . .


ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان / ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان
ای نام زیبایت همیشه اعتبارم / خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . .
موضوع :
مانی کوچولوی ما هم 18 ماهه شد و ما خوشحالیم از این همه تغییرات در رشد جسمی و روحی پسرم!!! ( ماشاالله )

امروز صبح بابایی واسه سرکار کمی تاخیر کرد که بریم واکسن 18 ماهگیتو بزنیم . امروز نمیزاشتی وزنت و قدتو خوب بگیرن و بزور تونستم بگیرمت تا واکسن بزنی ... الحمدالله به خیر گذشت و وزنت 11.3 و قدت 80 بود ، الهی فدات شم همه چی نورمال بود 

بعد اینکه واکسن زدیم اومدیم خونه و منم شربت مسکن بهت دادم و 2 ساعتی خوب بودی و خوابیدی گل پسره مامانی ... ولی بعد اینکه بیدار شدی نمیتونستی خوب راه بری و نشستی کلی هندونه خوردی و بعدش دیگه رو پای بابایی بودی و همش نق نق میکردی
. فدات شم مامانی خیلی درد داره میدونم ولی این واکسن واسه سلامتیت خیلی خوبه ... فقط باید یکمی تحمل کنی و از اثر خوبش تو اینده لذت ببری

امروز اصلا نهار نخوردی ... فقط شیر دادم و دوباره مسکن و خواب ... الهی وقتی بیدار میشی خوب خوب شده باشی

موضوع :
این هم یه داستان زیبا تقدیم به مادران دنیا
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟اون هیچ جوابی نداد....حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشتدلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برماونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن مناون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شووقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبرسرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالااون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسهولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم ،اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن /ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفمآخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به توبرای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو

واقعا که چه بچه هایی پیدا میشن / امیدوارم که هیچ بچه ای دل مادر و پدرشو نشکونه / با حس خوب پدر یا مادر شدن اون موقع میفهمیم که بهترین واژه های دنیا هم برای پدر و مادر کمه

موضوع :
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:
“ میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟
”خداوند پاسخ داد:
“ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. توعشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”
کودک ادامه داد:“ من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم.
”خداوند او را نوازش کرد و گفت: “
فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”
کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشتهات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.”
کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.
موضوع :
وقتی به این فکر میکنم که 4 روز دیگه یکسال و نیمه میشی از یه طرف قند تو دلم آب میشه و خوشحالم که تو این مدت مادر بودن و تجربه کردم
با همه شیرینی هاش و سختی هاش و با خنده های تو که باهشون خندیدم و گریه ها و درد هات که باهاشون سوختم ...

فقط یه مادر میتونه بفهمه که یکسال و نیم مادر بودن با وجود همه تلخی های ناخواسته چقدر میتونه شیرین باشه . شهد زندگی من .. مانی خوشکلم , از تو ممنونم که منو مادر کردی !

عزیزتر از جانم اگه بدونی که چقدر دوست دارم ... شاید نشه حساب کرد دوست داشتنم نسبت به تو بی شماره ... تو واقعا برام پسر خوبی هستی ... وقتی با گفتن مه مه صدام میکنی سرتاسر وجودم پر میشه از عشق و علاقه
عزیز دلم نمیدونم چطوری باید برایت عشق واحساسم رو بیان کنم ولی بدون که همه زندگی وامید مامان و بابایی
موضوع :
خوشکلم این لباس مال دوران کودکی منه و نگهش داشتم تا کوچولوی منم تنش کنه ( چقدر بهت میومد )

قربوووووووووووووووووووووووووووووووونت بششششششششششششششششم
موضوع :








